تبليغاتX
انا لله وانا الیه راجعون
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی‌دانست . روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد ، صدای ترانه‌ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا این‌قدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم ، تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم ، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم ، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست‌وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است . پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟
نخست‌وزیر جواب داد : اگر می‌خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید کاری انجام دهید ، یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا جلوی در خانه‌ی آشپز بگذارید ، به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست .
پادشاه بر اساس حرف‌های نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد . ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه‌ی دیگر کجاست ؟
شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد . اتاق‌ها و حتا حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه‌ی طلا برساند .
آن شب تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند . او فقط تا حد توان کار می‌کرد . پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید .
نخست‌وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درآمده است . اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند ، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر به دست آورند ، می‌خواهند هر چه زودتر یک‌صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای آن‌هاست . آن‌ها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده می‌شوند .
Wednesday March 5, 2008 - 10:06pm (IRST) Permanent Link | 0 Comments
عکسی که 25 سال سانسور شد
عکسی که 25 سال سانسور شد magnify
نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با 11 میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی آیت الله خمینی در 25 خرداد 60:" 35 میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه." کنار زده شد. 7 تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.

درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله 2 ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری(بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این بود: "مردم انقلاب نکردند تا من وشما بر آنها حکومت کنیم . اگر قرار بود با چماق و زورگویی بتوانند حکومت کنند قبل از شما آریامهر بود.حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که 8 درصد به 80 درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمیکنید."( روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۲ فروردین ۱۳۶۰- انقلاب اسلامی، ۸آذر ۱۳۵۹)

نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، 24 شهریور 1361، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:"بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو مي‎كنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."(خاطرات آیت الله منتظری،ج۱،ص۴۸۵)
قطب زاده دردادگاه پرسيده بود:"روشنفکران و روحانيانی که بنيادگذار انقلاب بودند کجا هستند؟ آيا حتی يک تن از آنها در کاری هست؟ اينها که امروز بر کارند در جريان انقلاب چه می کردند؟"(ایستاده بر آرمان،ص ۲۷)

پی نوشت: آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال 61 به دلیل قاچاق 3.75 پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به 3 سال زندان محکوم شد.( پس از بحران،خاطرات هاشمی رفسنجانی،صص ۳۵۹،۴۱۱،۴۱۹) با پادرمیانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میدهد.
Friday February 22, 2008 - 05:12pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
برويد دنبال کارتان، مزاحم نشويد
برويد دنبال کارتان، مزاحم نشويد magnify
خواه اين نوشته موجب رنجش خاطر اصلاح طلبان و مردماني که به اميد بهبود اوضاع دل به ديدگاه ها و برنامه ها و تلاش هاي توانفرساي آنان بسته اند، بشود يا نشود، ناگزيرم براي آسودگي وجدان خويش و ثبت در تاريخ هم که شده، به صراحت اعلام کنم که؛ « اي هيات اجرايي انتخابات،» دست مريزاد، حق داشته ايد، خيلي هم حق داشته ايد، اي همه متوليان صادق و عزم استوار و پا به رکاب انتخابات مجلس هشتم، در همين خوان نخست، کاري کرديد کارستان، گربه را دم حجله خلاص بايد کرد. به قول مشهور عمه خانم عزيزم؛ يک نه مي گويي و نه ماه عذاب نمي کشي، من يکي که از خوشحالي در پوست نمي گنجم. فقط متحير مانده ام که چرا اين تک و توک آدم هاي مساله دار و مرموز، به ويژه آنها که سوءسابقه همکاري در دولت معلوم الحال دوم خردادي داشته اند، ردصلاحيت نشده اند، نکند از قلم افتاده اند؟ اما نه. مي دانم که شش دانگ حواس شان جمع است. حتماً حکمتي دارد که عنقريب آشکار مي شود. مي دانيد چرا تا اين حد شيفته و شيداي شما عزيزان شده ام؟ مي دانيد به چه علت از وجود مبارک همه شما که به درستي نام فاميل تان را «اصولگرا» گذاشته ايد، احساس غرور مي کنم؟ نمي دانيد، اما عرض مي کنم؛ به خاطر همين يک جو غيرتي که داريد، به خاطر آن يک ذره ملاحظه و رودربايستي يي که نداريد. کارتان حرف ندارد، خداوکيلي،غلط مي کنند اگر بگويند انحصارطلبي و يکدندگي و اقتدارگرايي و زبانم لال تصفيه سياسي نظام به نفع يک جناح، من مي دانم که شماها با آن همه سابقه مبارزاتي در دوران شاه، با آن همه هم خطي و همراهي با امام(ره) به ويژه در قضاياي مهمي همچون جشن نگرفتن نيمه شعبان سال 57 و دوران جنگ تحميلي و دفاع از نخست وزير آن دوران، همواره به خاطر مناعت طبعي که داشته ايد از پذيرش کوچک ترين مناصب قدرت گريزان بوده ايد. اين همه زجر و زحمت را تنها و تنها به قصد قربت مطلقه تحمل مي فرماييد. آيا به واقع، کاري آسان و باري اندک است قبول مسووليت و زحمت ردصلاحيت اين همه آدم،؟ هرگز، اراده يي مي خواهد و خوشبختانه شما عزيزان از آن بهره منديد.چه اهميتي دارد که بسياري از اين ردصلاحيت شده ها به اندازه طول عمر برخي از شما متوليان نورسته، سابقه خدمت به انقلاب و نظام داشته اند،؟چه ارزشي دارد که آنان با وجود آن همه کوشش و تلاش مخلصانه در دوره هاي خطير و نفسگير دهه نخست انقلاب و به رغم برخي بي مهري ها و به عزلت راندن ها در سال هاي بعد، هيچ گاه حتي به اندازه ذره يي در اصالت و ضرورت صيانت از آرمان هاي اصيل انقلاب و اساس نظام ترديد نکرده اند،؟آنچه اهميت دارد، چموشي و ناهمراهي و فضول مآبي اين جماعت است که در هر کار و مسووليتي وارد مي شوند، موجب دردسر مي شوند. عيب عمده و اساسي اين جماعت به اصطلاح اصلاح طلب، صرف نظر از اشکالات مادرزادي و ژنتيک، و حتي با غمض عين از اعوجاجات ايدئولوژيک، اين است که به حد و اندازه خود قانع نيستند. به محض اينکه با آنها رفاقت مي کني، بيش از کوپن خود صميمي مي شوند، به قول آقازاده همسايه ما، جوگير مي شوند. صريح تر بگويم، پررو مي شوند،دوم خرداد سال هفتاد و شش، لطف کرديد دولت را دراختيارشان گذاشتيد. چه کردند؟ واقعاً چه کردند؟، هيچ کاري که بلد نبوده و نيستند. خدا مي داند در آن هشت سال دولت اصلاحات چه آتشي سوزاندند، پي درپي از اجراي قانون و دفاع از حقوق مردم در برابر قدرت سخن گفتن، حق قانوني منتقد و مخالف را به رسميت شناختن، واژه منحوس دموکراسي و حقوق و کرامت انسان ها را سر زبان ها انداختن، اصطلاحات من درآوردي از قبيل «جامعه مدني» و «تنش زدايي بين المللي» و شعار مسخره «استقلال، آزادي و پيشرفت» را تابلو کردن، آيا اينها هم شد کار يک دولت درست و حسابي،؟
فتنه توسعه مطبوعات مستقل و آزادي بيان و ايجاد نهادهاي مدني به ويژه سازمان هاي غيردولتي هم از همان دوره آغاز شد. همين «حساب ذخيره ارزي» هم که خوشبختانه در سال هاي اخير، لايبقي منه الا اسمه، از ارتکاب هاي دولت دوم خرداد است. کار به جايي رسيد که رئيس جمهور دوم خردادي حتي يک مقدار اعتبار ارزي را که به طور سنتي در اختيار شخص رئيس جمهور قرار داشت که در موارد فوري و اضطراري هزينه کند، حذف کرد و با شعار مسخره «انضباط مالي» خودش را نيز تابع نظام برنامه و بودجه قرار داد. از اين بي عرضگي بيشتر،؟ اگر من به جاي او بودم مثل يکپارچه آقا، پول ها را مي ريختم توي جيبم، از اين شهر به آن روستا سفر مي کردم و براي رضاي خدا هديه مي کردم به شهروندان عزيز،کاش به همين لاطائلات بسنده مي کردند. اما آن نمايش تراژيک افشاي قتل هاي زنجيره يي را به راه انداختند که يادآوري اش تيزاب به قلب من مي ريزد. بميرم براي همه دست اندرکاران آن نمايش شکسپيري، اما همه اين جفتک پراني هاي سياسي و فرهنگي دوم خردادي ها به يک سو، ظهور پديده هولناکي به نام مجلس ششم به يک سو، سربسته بگويم و بگذرم که بلايي بود آن مجلس سرکش و بي تربيت، که مي دانم هنوز هم متحير مانده ايد که چگونه نازل شد و چه ها کرد؟، نسل هاي آينده درخواهند يافت، جان کلام را آن عزيز گفت که در آن دوره هر روز صبح با شنيدن مذاکرات مجلس از راديو، چه تن هاي نازنين که مي لرزيد،مجلس ششم، مجلس که نبود، هايدپارک بود، مجلس جايي است که نمايندگان محترم و با نزاکت مثل دانش آموزان شاگرد اول و با تربيت، آرام روي صندلي هاشان مي نشينند، سروصدا نمي کنند، براي هر کاري، خواه خواندن نوشته هاشان، خواه اظهارنظر يا خارج شدن از جلسه، يا مشورت کردن با بغل دستي، از بزرگ ترها، از معلم يا مبصر اجازه مي گيرند. در مجلس ششم، به جز يک اقليت نجيب، همه ايستاده بودند، هر روز. خسته هم نمي شدند،مگر آدم چقدر مي تواند داد و فرياد کند؟، آن هم درباره موضوعات پيش پاافتاده يي همچون؛ دفاع از حقوق قانوني فلان زنداني، رسيدگي به ريشه ها و عوامل فلان قضيه زنجيره يي، پرس وجو درباره درآمدهاي غيرشفاف فلان رسانه، غرولند به برخي برخوردهاي قضايي، اعتراض به ردصلاحيت هاي گسترده کانديداهاي انتخابات مجلس، نزديک به چهار سال است که نه به کنايه و اشاره و تلويح، بلکه روراست و قاطع و به تصريح، و نه در فلان محفل خصوصي، بلکه در هر تريبون و نشريه و منبر و مأذنه رسمي، بارها و بارها اعلام فرمودند که؛ «ديگر اجازه تکرار آن دوره داده نخواهد شد»، «نياييد که ردصلاحيت مي شويد»، «توبه کنيد، از آن کارها برائت بجوييد وگرنه خود را و ديگران را به زحمت مي اندازيد» اما به خرج اين جماعت نرفت که نرفت. آيا کسي نيست که به اين اصلاح طلبان حالي کند که؛ برويد دنبال کار و زندگي خودتان. کانديداتوري مجلس و گرم کردن تنور انتخابات و شورآفريني براي حضور مردم را بگذاريد بر عهده اهلش،؟حالا که با اين همه خط و نشان هاي مشفقانه و تهديدهاي صادقانه و پرهيز دادن هاي برادرانه و به ويژه برخي بي وفايي هاي هم مسلکانه، باز هم لجبازي کرديد و براي مجلس هشتم مرتکب ثبت نام شديد، پس گوارايتان باد اين همه ردصلاحيت، برويد دنبال کارتان، مزاحم نشويد
Wednesday January 23, 2008 - 08:17pm (IRST) Permanent Link | 3 Comments
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 15:7  توسط حالا  | 

نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با 11 میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی آیت الله خمینی در 25 خرداد 60:" 35 میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه." کنار زده شد. 7 تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.

درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله 2 ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری(بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این بود: "مردم انقلاب نکردند تا من وشما بر آنها حکومت کنیم . اگر قرار بود با چماق و زورگویی بتوانند حکومت کنند قبل از شما آریامهر بود.حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که 8 درصد به 80 درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمیکنید."( روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۲ فروردین ۱۳۶۰- انقلاب اسلامی، ۸آذر ۱۳۵۹)

نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، 24 شهریور 1361، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:"بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو مي‎كنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."(خاطرات آیت الله منتظری،ج۱،ص۴۸۵)
قطب زاده دردادگاه پرسيده بود:"روشنفکران و روحانيانی که بنيادگذار انقلاب بودند کجا هستند؟ آيا حتی يک تن از آنها در کاری هست؟ اينها که امروز بر کارند در جريان انقلاب چه می کردند؟"(ایستاده بر آرمان،ص ۲۷)

پی نوشت: آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال 61 به دلیل قاچاق 3.75 پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به 3 سال زندان محکوم شد.( پس از بحران،خاطرات هاشمی رفسنجانی،صص ۳۵۹،۴۱۱،۴۱۹) با پادرمیانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میده

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط حالا  | 

يکي را دوست مي دارم

ولي افسوس ، او هرگز نمي داند .

نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که

او را دوست مي دارم ،

ولي افسوس

او هرگز نگاهم را نمي خواند .

به برگ گل نوشتم من که

او را دوست مي دارم ،

ولي افسوس

او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم : اي مهتاب

سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که

او را دوست مي دارم ،

ولي افسوس

يکي ابر سيه آمد ، ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد .

صبا را ديدم و گفتم : صبا دستم به دامانت ،

بگو از من به دلدارم که

او را دوست مي دارم ،

ولي افسوس

ز ابر تيره ، برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد .

کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا ،

يکي را دوست مي دارم ،

ولي افسوس

او هرگز نمي داند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:54  توسط حالا  | 

؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پایان علامت سوالها کلامیست ان را بخوان

 اگر چشمی برای دیدن داری ببین و

زبانی برای گفتن داری بگو و

 اگر می شنوی اندک زمانی را در گهواره پستی ها هم بمان و اسوده باش .چیزی نمی شود.فقط

معنای اصلی درد را تجربه می کنی.

گوش کر میشود

                چشم کور می شود

                               زبان لال می شود .

فقط یک                    دل                        می ماند.

                              ان را به زنجیر می کشی اگر اینچنین نکردی


                 تو بازمانده ای از دروغگویان خواهی بود که عاشقانه می زیست.

از دنیا چه می خواهی
                                                بت ؟

یا اینکه سزای نابودی؟

می خواستی رنگ نگاهی را با نوک انگشتانت لمس کنی ولی غافل از ان بودی که

 
قطرات اشکی وجودت را لمس می کرد.

بر چه می خندیدی؟

برای سالها تباهی لبخند بزن واین جرم را به حساب کودکی بگذار که در کنار دریا بازی می کرد.


بیدار شدم.از پیله خود وارهیدم پروانه را در اوج شکار کردم.نمی دیدی و نخواهی دید  که

دستانم بالامی رفت تا تشنه وجودش شوم؟

شعورتان را در مهلکه نیستی به هلاکت برسانید .انوقت می بینید که سالها را خاموش

بوده اید.

نه از فرطی خستگی می گفتید اری بیدارم .اری می فهمم.اری درکتان می کنم.

فقط فراموش می کنید که بگویید:((من فراموش کارم))

چه جمله ساده ای که تکرارش را با بی تفاوتی به پایان می رسانید.

واقعا چه چیزی را جا گذاشته اید و می گویید:فراموشکارم.

گاهی انسانها نیاز دارند تا از دریچه مغزشان صدها بار سقوط کنند تا یک بار چشمان

 خودشان را باز ببینند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:18  توسط حالا  | 

واقعاَ اینقدر شهر شلوغ شده که هر کسی از راه می رسه حرف از شجاعت می زنه؟؟؟؟

نمی دونم با چه جراتی روی بی معرفتی و قدر نشناسی وخود خواهی اسم رکی و حتی شجاعت میگذارند؟؟؟؟

آخه تو که خنجر حسودی صمیمی ترین رفیقت تا ته تو کمرت هست چه جوری می تونی بگی حواسم به همه جا هست؟؟؟؟

کاشکی می دونستی چه جوری دارن زیرابتو می زنن!!!

تا حالا یه نگاه بی تعصب به اسطوره های از تهی لبریزت انداختی که سنگ بوته آزمایششون چیه؟؟؟

نمیتونم درک کنم چه جوری فقط با یه نگاه ساده ذات آدما رو می خونن؟؟؟؟

آخ اصلأ یادم نبود اونا مقدسن،من کافرم چون اونا میگن...

دلیلشونم عاقلانس چون خیلی راحتم  ــ مثل شما ها نقش بازی نمیکنم،چون بلد نیستم ــ  جنسیت آمادما برام مهم نیست و....

نمی دونم اسم این موجوداتو چی می شه گذاشت؟؟؟ولی برای تو خیلی مهمن تا جایی که حتی نگاهشون مسیر زندگیتو تعیین می کنه؟!؟!؟!

مواظب باش به قول اونا مثل دل امام علی که ممکن بود بلرزه دل تو نلرزه!!!!!!!!

بازم مثل همیشه حق با تو ِ و تو راست میگی!!!!

فکر می کنم با خودم بودم پس دنبال کسی نباشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 17:3  توسط حالا  | 

به نظرم نمی آد که دیوونه محصور به قیدی باشه.زمان براش تکلیف معلوم کنه و یا محکوم به تحمل شکنجه خرد کننده دنیا باشه که بسان پتک گران مایه ای علیه کلیه احساسات طرب انگیزش قامت بسته باشه.

و عاطفه رو تو نطفه خشکونده باشه و آنقدر که حق هم اونو عاجز از تحمل غمی به غایت پست گردانده باشه.

یا در حین حیات بوی تعفن الرحمانش فضا رو مسموم کرده باشه.و این لاشه روپا در نهایت وقاحت روی پلیدی رو سفید کرذه باشه.

و رب النوع فقط قادر به نگاهی عاقل اندر سفیه از قفای دستان خشک شده زیرچونه اش به این دوپایان،چهار پا صفت می باشد.

آری زندگی دیوانگان اینقدر شقاوت بار نیست.زیرا روی زمین همچون ما راه نمیرن و نفس نمی کشن و دل نمیشکونن و...

باری تعالی

تو خود حکمت خلق من را به حتم میدانی

          ولی آرزوی من حقیر زندگی همچون دیوانه هاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:17  توسط حالا  | 

امروز عاشق شدم.عاسق تنور نونوایی.
با یه نگاه کوچک می بینی:
در اوج التهاب درونی،بیرونی آرامش بخش دارد.

وقتی مواد خام و چسبنده وغیر قابل خوردن،واردش می کنن بی ادعا و مظلومانه قبولشون می کنه و با خون دل به بهترین نعمت الهی تبدیلشون می کنه.
تا این جماعت نمک نشناس بلعش کنند.
تا حالا کسی صدای اعتراض ازش شنیده؟
تا حالا شنیدی،بگه چرا برای شما بی خاصیتها این قدر ایثار کنم؟
بگه بابا،پس من چی؟


می شه ازش یاد گرفت در مقابل مشکلات این جماعت بدون توجه به شخصیتشون سنگ صبور بود.
حتی اگه درونت شعله ور باشه ظاهر آرامش بخش داشته باشی.
همیشه اولویت با دیگران برای تو همیشه وقت هست.
مشکلات من فقط مال خودمه.خدایا توان حل کردنشون بهم بده.
دیگه هیچی به احدی نمیگم.
                                  هیچی هیچی هیچی

خدایا این بنده غافل رو هدایت کن
                                     فقط تویی.تو.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط حالا  | 

چیه؟چرا توهم ورت داشته؟

تا چهارتا آدم بی خبر بهت گفتن نخبه خیالالتی شدی؟

نه جونم خیلی بده آدما خودشونو گول بزنن.تو هیچی نیستی،فقط یه احمق خوش شانسی.
که مثل بز اخوش سرتو کردی تو کتاب و به هر ضرب و زوری تو این منگل آباد قبول شدی.


خودمونیم تا حالا فکر کردی:
اگه سال کنکور یه عزیزت و از دست میدادی جه غلطی می خواستی بکنی؟
اگه مسئولیت چرخوندن زندگیو داشتی بازم نخبه بودی؟
اصلاً چند شب کنکورو گرسنه خوابیدی؟
پدر یا برادر کدومتون معتاد بوده؟
توی اون سال لعنتی چند بار پدر و مادرتون تا دم طلاق رفتن؟
کدوم کتاب تست و می خواستی بخری که پول نداشتی؟

تو هیچی نیستی.
                             هیچی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 10:50  توسط حالا  | 

خسته ام از این زندگی نکبت بار.از این همه روزمرگی حالم بهم میخوره.

از این جماعت دوپا که هر غلطی دلشون می خواد می کنن و اصلاً به اون مغز خرابشون نمی رسه که چرا به این دنیا وارد شدن و به این جهنم تبدیلش کردن

از این اختلاف طبقاتی که روز به روز مردم به ورطه هلاکت می کشونه

احمقها آخه بدترین غم عالم جواب رد شنیدن؟

شما بی خاصیتها تا حالا خودتونو جای اون بچه ای گذاشتید که انتظار پر دیدن دست بابا شو ،یه معجزه خداوندی می بینه؟ تمام این معجزه فقط مارک لباس توست.

یا بدترین لحظه عمر بی خاصیتت خراب شدن موهات توی بارون.

لعنت به این بارون که نمی تونه تورو با این همه لجن و کثافت بشوره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط حالا  | 

لعنت به این زندگی غیره عادلانه
لعنت به این جماعت دو پا
لهنت به این طوطیان خوش زبان
لعنت به این همه نامردمی ، دروغ و ریا
لعنت به این همه بی وفایی
لعنت به این همه تضییع حقوق
لعنت به این همه نفاق و دو رویی
لعنت به این نگاه معنا دار نا محرمان
لعنت به این قلب شکسته
لعنت به این دستهای خسته
لعنت به این نفس بریده
لعنت به این گندم یا سیب
لعنت به این زمین نفرین شده
لعنت به این آسمان سنگین شده
لعنت به این آب لجن شده
لعنت به این نبرد شقا یق و شمشیر

برای اولین بار دوست ندارم جای خدا با شمو به مخلوقاتم نگاه کنم
نمی دونم چه جوری میشه تصور کرد.
بوی گند تعفن این آشغالها داره خفم می کنم
شاهد این همه نا مردی بودن غیر قابل تحمله
تنها دلیل زنده بودنم خلاف جریان آب شنا کردنه

خدایا

              یا تحمل یا غرق.

                                          آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:36  توسط حالا  |