هرچی فکر می کنم میزان ارزش دوستی هارو نمی فهمم.به حتم برای همه پیش اومده که آدمای مدعی زودتر از بقیه پشت آدمو خالی می کنن.می دونی هیچ چیز برام سنگین تر از این نیست کسی که یک مدت رفیق شفیقم بود پشت سرم فقط بخاطر حسودی اینقدر حرف نابجا بزنه.بعدشم چاپلوسی کنه ،بعضی وقتا با قیافه حق به جانب بهم بگه :بی معرفت ،کجای؟تحویل نمی گیری.
خدایا همان گونه که تو گناهان بیش از حد مارو می بینی و می بخشی.کمی از کرمت به ما عطا فرما تا این گونه باشیمو ببخشیم.امین
میدونی:چهار شنبه صوری،سنگ داخل یک نارنجک دست ساز شیشه جلو ماشینمو شکوند منم برای تهیه شیشه با محسن رفتم میدان شوش.اونجا که رسیدیم خیلی گشنمون بود تصمیم گرفتیم املت بخوریم تو قهوه خونه که بودیم،قهوه چی در حال پر کردن قندان ها بود.جلو چشم ما چند حبه قند افتاد روی زمین واقعا کثیف اونجا.اونم در کمال ارامش قندارو گذاشت تو قندون ما.جالب اینجاست که چند ثانیه بعد همین اتفاق برائ یک تکه نان افتاد.تازه دیواره ظرفی که ازش رب بر میداشت هم کپک زده بود.نمی دونم چرا اون املت رو خوردم ولی اینو می دونم که بعد از دو روز هنوز حالم خوبه و می تونم بگم:خدایا دوست دارم.