امروز عاشق شدم.عاسق تنور نونوایی.
با یه نگاه کوچک می بینی:
در اوج التهاب درونی،بیرونی آرامش بخش دارد.
وقتی مواد خام و چسبنده وغیر قابل خوردن،واردش می کنن بی ادعا و مظلومانه قبولشون می کنه و با خون دل به بهترین نعمت الهی تبدیلشون می کنه.
تا این جماعت نمک نشناس بلعش کنند.
تا حالا کسی صدای اعتراض ازش شنیده؟
تا حالا شنیدی،بگه چرا برای شما بی خاصیتها این قدر ایثار کنم؟
بگه بابا،پس من چی؟

می شه ازش یاد گرفت در مقابل مشکلات این جماعت بدون توجه به شخصیتشون سنگ صبور بود.
حتی اگه درونت شعله ور باشه ظاهر آرامش بخش داشته باشی.
همیشه اولویت با دیگران برای تو همیشه وقت هست.
مشکلات من فقط مال خودمه.خدایا توان حل کردنشون بهم بده.
دیگه هیچی به احدی نمیگم.
هیچی هیچی هیچی
خدایا این بنده غافل رو هدایت کن
فقط تویی.تو.........
چیه؟چرا توهم ورت داشته؟
تا چهارتا آدم بی خبر بهت گفتن نخبه خیالالتی شدی؟
نه جونم خیلی بده آدما خودشونو گول بزنن.تو هیچی نیستی،فقط یه احمق خوش شانسی.
که مثل بز اخوش سرتو کردی تو کتاب و به هر ضرب و زوری تو این منگل آباد قبول شدی.

خودمونیم تا حالا فکر کردی:
اگه سال کنکور یه عزیزت و از دست میدادی جه غلطی می خواستی بکنی؟
اگه مسئولیت چرخوندن زندگیو داشتی بازم نخبه بودی؟
اصلاً چند شب کنکورو گرسنه خوابیدی؟
پدر یا برادر کدومتون معتاد بوده؟
توی اون سال لعنتی چند بار پدر و مادرتون تا دم طلاق رفتن؟
کدوم کتاب تست و می خواستی بخری که پول نداشتی؟
تو هیچی نیستی.
هیچی.
خسته ام از این زندگی نکبت بار.از این همه روزمرگی حالم بهم میخوره.
از این جماعت دوپا که هر غلطی دلشون می خواد می کنن و اصلاً به اون مغز خرابشون نمی رسه که چرا به این دنیا وارد شدن و به این جهنم تبدیلش کردن
از این اختلاف طبقاتی که روز به روز مردم به ورطه هلاکت می کشونه

احمقها آخه بدترین غم عالم جواب رد شنیدن؟
شما بی خاصیتها تا حالا خودتونو جای اون بچه ای گذاشتید که انتظار پر دیدن دست بابا شو ،یه معجزه خداوندی می بینه؟ تمام این معجزه فقط مارک لباس توست.
یا بدترین لحظه عمر بی خاصیتت خراب شدن موهات توی بارون.
لعنت به این بارون که نمی تونه تورو با این همه لجن و کثافت بشوره.
لعنت به این زندگی غیره عادلانه
لعنت به این جماعت دو پا
لهنت به این طوطیان خوش زبان
لعنت به این همه نامردمی ، دروغ و ریا
لعنت به این همه بی وفایی
لعنت به این همه تضییع حقوق
لعنت به این همه نفاق و دو رویی
لعنت به این نگاه معنا دار نا محرمان
لعنت به این قلب شکسته
لعنت به این دستهای خسته
لعنت به این نفس بریده
لعنت به این گندم یا سیب
لعنت به این زمین نفرین شده
لعنت به این آسمان سنگین شده
لعنت به این آب لجن شده
لعنت به این نبرد شقا یق و شمشیر

برای اولین بار دوست ندارم جای خدا با شمو به مخلوقاتم نگاه کنم
نمی دونم چه جوری میشه تصور کرد.
بوی گند تعفن این آشغالها داره خفم می کنم
شاهد این همه نا مردی بودن غیر قابل تحمله
تنها دلیل زنده بودنم خلاف جریان آب شنا کردنه
خدایا
یا تحمل یا غرق.
آمین
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه.
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرارم
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم،
-که چرا،
-خانه ئ کوچک ما
سیب نداشت.
این پروژه منم داره شبیه یک سیرک احمقانه میشه
حرف امروز مانی قشنگ مسیر فکرم رو عوض کرد:
اولأ :یه سریها واقعأ ارزش حال گیری ندارن
ثانیأ :صبر کن و جای دیگری عمل نکن، تا ارزش موضوع برات معلوم بشه
فکر می کنم منطقی می گه.
پس کاری فعلأ نمی کنم فقط صبـــــــــــــــر.
زمان همه چیز رو معلوم می کنه.
روز اول که خیلی ها زنگیدن و
smsدادن که توی انها موارد خیلی خوشحال کننده هم بودمطلب هیچ ربطی به تیتر نداشت